خورشید خانوم


منوی وبلاگ

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
()

آرشیو
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧


لینک دوستان

قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  
PageRank


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

...

بهشت را نمی خواهم...

به جهنم هم راضی ام...

روحم را در آتش بسوزان...

در این برزخ پوسیدم...

 .........................

پی نوشت بی ربط:

برای فراموش کردن دلیلی لازم نیست

اما برای به خاطر داشتن, نشانه, بهانه, و یا دلیلی باید باشد.

و ما به همین سادگی فراموش می کنیم...

 

...



باران...

دیوارهای کاهگلیِ نم گرفته،

صدای شرشر بارانی که به پنجره می کوبد،

گل های خشکیده ی قالیِ نخ نما،

رقص آتش در بخاریِ هیزمی،

چای لیوانی با عطر دارچین و لیمو...

 صدای گرامافون با آهنگ سنتی تار و سه تار...

جیر جیر  یک صندلی لهستانی...

و بوی توتون قلیون نعنایی...

***

شاید این همه ی اون چیزی باشه که الان می خوام...خنثی

...



یادم رفته...

 

وقتی دور و برت پر از آدم هایی باشه که همیشه از همه طلبکارن، دیگه یادت

می ره که شاید تو هم از زندگی حقی داری!!!

خیلی وقته که یادم رفته واسه مشکلات خودم، زندگی خودم، دردهای خودم

نگران باشم...

یادم رفته که شاید من هم از زندگی سهمی دارم...

حتی یادم نیست کِی یا کجا از تمام سهمم برای زندگی کردن گذشتم.!!!

فقط می دونم که اینجا همون جایی نیست که قرار بود باشم.

 .........................

پ. ن. ١

بیدارم، چون  دارم به صدای بارون گوش میدم.

خوابم نمی بره!

پ.ن .٢

در انتظار خدا بودن

یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری.

نگرانی، یعنی شک در وجود خداوند!!!

...



...

 

دلم تنگ شده برای روزهایی که آرزو می کردم زودتر بگذرند.

تا حالا اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم...

راست می گفت... گفته بود که یه روزی بالاخره حس می کنی تو دنیا چقدر

تنهایی!

راست می گفت... چرا به این حرفش خندیده  بودم!!!؟

 

 

...



بدون عنوان...

 

حسی شبیه گم شدن در یک گورستان متروکه... از خود خالی ام می کند...

این قبرها روزگاری زنده بوده اند؟؟؟ 

 و این سنگ نوشته ها؟! آیا می دانسته اند ازاین جا عبور خواهم کرد؟!

تهی شده ام از هر حس دفن شده ای در زیر این خاک و تمام هوس های مدفون

در مقبره های قدیمی...

صدای یک فریاد به یادم می آورد، روحم را همین نزدیکی ها زنده به گور کرده

ام.

 

...



...

 

چشمانت را به در ندوز

چیزی از غربت این ثانیه ها کم نمی شود!

...



کابوس...

 

مریمِ باکره اگر امروز بود، مردان این شهر سنگسارش می کردند.

و با افتخار آیه های کتابت را گواه می شدند...

مهم اینست که نمازت سر اذان باشد،

چه اهمیتی دارد اگر پشت این دیوار کودکی خواب یک سقف می بیند!

  چهل گیس موهایش را برای لقمه ای نان می فروشد!

  پاهای کفشدوزک بی کفش می ماند!

و بال های پروانه زیر باران خیس می شود!

 

 با این همه کابوس که در این دنیا هست!!!

باز از من می پرسی خواب های پریشانت از چیست!!؟؟؟

 

 

 پ.ن فرشته هایت چند وقتی ست که از زمین عبور نمی کنند وگرنه به گوش ات

می رسید که آدمک هایت این جا چه جهنمی ساخته اند و شیطان برای خودش

کلی فرزند و نوه دارد.

...



تشنگی...

 

با عجله حاضر می شم, نباید دیر به کلاس برسم. لبام خیلی خشک شده,ماتیک رو

از روی میز آرایش بر می دارم. درش رو باز می کنم. به طرف لبم می یارم.

و.... یادم میافته که نمی تونم ازش استفاده کنم....و دَرش رو می بندم و میزارمش

رو میز...

 

بعد از کلاس ورزش میام خونه... تشنه ام ... امروز خیلی تشنه شدم. می رم به

طرف یخچال ... یه لیوان بر می دارم و از توی پارچ آب برای خودم می ریزم.

لیوان رو بالا می یارم و.... لیوان رو  خالی می کنم. و می زارمش سر

جاش.

یاد یه چیزی افتادم ... چقدر بده که آب تو دستت باشه و نتونی بخوری...

خدایا دلم یه بارونِ نم نم می خواد...که برم توی حیاط و وایسم زیر بارون.

 

امروز خیلی تشنه بودم... از وقتی که صبح با یه خواب پریشون بیدار شدم, دلم

آب می خواست. 

 

بعد از اذان بارون گرفت...

...



بن بست...

 

تهِ کوچه های فرعی و بیراهه ها همیشه بن بستِ

فکر کنم برای این که راه رو گم نکنیم، دور بزنیم و به راه اصلی بر گردیم...

پس اگه زیاد به بن بست می خوریم،

شاید برای اینه که زیادی به بیراهه می ریم.

 

 

 

 

خدایا پس این مسیر مستقیمی که می گفتی کجاست؟!؟

...............................................

پ.ن.

خدا تو قران گفته:
خدایا ما را به راه راست هدایت فرما. راه کسانی که به آن ها نعمت داده ای،

نه کسانی که بر آن ها خشمگین هستی. و نه گمراهان.

برای پیدا کردن مسیر مستقیم به دور برم که نگاه کردم ببینم خدا به چه کسایی

نعمت داده....

ولی هر چی نگاه می کنم... می بینم زیادم مسیر مستقیمی نمی رن که من بخوام

دنبالشون باشم.!؟

...



تیتر نوشت:

١.      دنبال رد پایم می گردم

        در روزهایی که محکم قدم بر می داشتم

       می خواهم جا پای خودم بگذارم.

     

٢.      امیدهای کوچک,

         جوانه هایی است که به سوی خورشید هدایتمان می کنند.

         و ریشه هایمان را از خشکیدن در امان می سازد.

 

٣  .  موقع پرواز مهم پر زَدن است,

 

نه ارتفاعی که ازش می پری.

  

 

 ۴. می خوام به خودم ثابت کنم , که هیچ چیز غیر ممکنی وجود نداره.

مگر اینکه اون نخواد, که در این صورت هیچ چیز ممکن و هیچ چیز غیر ممکنی

وجود نخواهد داشت.

 

( این مورد آخر رو برای این نوشتم که بعدها دلیل خیلی از کارهایی که امروز

دارم انجام می دم یادم بمونه.)

...............................................

پی نوشت.

این روزها آرومم, خوبم و ...

کاش این وضعیت روزهای بیشتری ادامه پیدا کنه...

 

راستی می رم کلاس ویولن, روز اول استادش بهم گفت دوره اش ۴ ساله ست. 

حدود ١۶ ترم.

ولی من امیدوار بودم که بیشتر باشه... از آرزوهایی که زود تموم می شن خوشم

نمی یاد. دوست دارم دورتر باشه.

...



مهمانی تو...

مهمانی تو آغاز می شود...

چه حس خوبی است که مهمان تو باشم.

 

گفته بودی که بخشنده ای.

بسیار بخشنده...

و گفته بودی که مهمان را دوست داری.

از تو چه چیزی بخواهم بیشتر از آن چه به من داده ای!؟

فقط...

حال که تو میزبان من هستی و من میهمانت...

کمی نزدیک ترم بنشان در این سفره.

هر چند زمین جای بدی نیست ,

ولی گوشه ای از آسمانت  جایم بده.

من هم قول می دهم رسم مهمانی ات را آن چنان که گفته ای به جای آورم.

 

...



بی تو...

نیمه ام از تو خالی ست...

دستانم از تو خالی تر...

من بی تو ناتمامم...

 بی تو خزانِ بی بهارم.

من بی تو بی سر انجامم...

بی تو ... ای نیمه ی من.

 

 

پ. ن

گفت: هر کسی نیمه ای دارد که بی او نا تمام است. و با او به آرامش خواهد

رسید...و تو هم نیمه ات را خواهی یافت.

گفتم: ترجیح می دهم که او مرا پیدا کند... دلم می خواهد نیمه ی  کسِ دیگری

باشم. کسی که من را از خودم رها کند. و من ذوب شوم در او.

 

 

 .......................................

گاهی هم می شود شک کرد به باورهای قدیمی....

می شود تنها بود

و شاید می شود تنها ماند.

 

...



سکوت...

 

این جا, آن قدر سکوت هست که حتی صدای دیوارها به گوش می رسد...

و انگار ثانیه های منجمد وزن بیشتری دارند...

باز به صدای سکوت گوش می دهم...

از خودم می پرسم, می خواهی این سکوت را بشکنی؟ موسیقی برای این جور

مواقع است دیگر!

نه, ولی دلم نمی آید...

بگذار این سکوت ممتد شود.

بگذار خلاء باشد.... بگذار چشمانم را ببندم,

می خواهم رویا پردازی کنم...

دنبال آرزو می گردم, چند تا آرزو لازم دارم.

درست مثل تکالیف جمله سازی دبستان.

دنبال آرزوهام می گردم...

...



تمام ثانیه های انتظارت را پس خواهم گرفت...

 

باز من این سوی شیشه ی احساس و تو آن سوی آن...

حرف می زنم با تو...

نمی شنوی...

فقط گاهی سری به نشانه ی تائید و دستی به نشانه ی تاکید تکان می دهی...

و گاه لبخندی بی معنا...

نمی شنوی...

هر چقدر هم فریاد کنم باز تو آن سوی این دیوار شیشه ای ایستاده ای...

لبخندت دلم را بیشتر می سوزاند, وقتی که می گویم, از این همه منتظرت ماندن

خسته شده ام...

ولی حالا که نمی شنوی, بگذار تا بگویم :

که عبور انگشتانت را بر روی گونه هایم خریدارم,

به قیمت تمام باکره گی ام,

 که شاید من آخرین دختر باکره ی شهر باشم.

 دستی بر قلبم بگذار تا حس کنی چقدر برای بودنت بیتاب است... 

که من هنوز دیوانه ترین دختر شهر هستم...

حالا که نمی شنوی, بگذار تا بگویم:

دیگر دلی برایم نمانده که به حتی تو ببندم...

پس حق بده, چون پس خواهم گرفت..تمام ثانیه های انتظارت را...

 

 

...



اشک...

در نگاهم زندگی پوچ می شود.

نفس در سینه ام آه می شود.

و شور می شود دهانم, از طعم تلخ اشک هایی که نمی دانم به بهانه ی کدام بغض

فرو می ریزد.

نفس کم آورده ام, بگذار تمام دلتنگی هایم را بگریم.

...



بدون عنوان...

 

زخم هایم  کهنه شده اند, و دیگر مرهم نمی خواهند!

و دستانم بوی خاک می دهد,

 ولی نه آن خاکی که تو، من را از آن ساخته بودی!!!

این روزها، باز هم پیله ای تنیده ام،

 تا باور کنم و باور کنی که تنهای تنهایم!

خواب دیده بودم که پرواز یادم می دادی و من،

دیگر تمایلی به پریدن نداشتم.

فراموش کرده بودی که این همه منتظرت مانده ام...

و من فراموشت می کنم تا وقتی که به یادم بیاوری...

 

...



سایه...

 

سایه ام را گم کرده ام،

سایه ی تاریک و سردم,

همیشه با من بود،

همیشه به دنبالم می آمد.

ولی ...

راستی, سایه ام پیش تو جا نمانده است؟؟!

 

 

...



خدا حافظ...

 

شاید یکی از تلخ ترین لحظه های زندگی وقتی باشه که اعلامیه ی فوت کسی که

می شناختی روی دیوار خیابون ببینی.

 اما .... انا لله و انا علیه راجعون

 

بعد نوشت:

من را که یادت هست؟!

هنوز همان دیوانه ی سابقم.

فقط کمی دیوانه تر شدم...

******************************

بعد تر نوشت:

خدایا

چقدر خوبه که توی این دنیای بی سر و ته  تو رو دارم ....

خدایا چقدر خوبه که با همه ی بدی هام, نور خورشیدت رو ازم دریغ نمی کنی تا

روزهایم شب تار نباشد.

خدایا چقدر خوبه که با اطمینان دستهایم را به سوی آسمان بلند می کنم و می دانم

دستانی که به سویت می آید, خالی نمی گذاری!!!

...



تقدیر...

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشام می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازم پرپر کنی

محکم بگیرم دست تو احساسم باور کنی

باید تورو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

...



سنجاقک

گاه یک سنجاقک
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است . 

...................

شعر قشنگیه ولی حیف که نمی دونم از کیه!

...



کاش کمی بخشنده تر بودی!!!

تو را فریاد می کنم 

 نه برای اینکه پیدایت کنم

بیا و این بار تو مرا پیدا کن

از بین این همه دیوار

در میان این همه آدمک

بیا و مرا  رها کن

اگر یک گاز سیب را می بخشیدی

نه من اینجا تنها بودم

و نه تو آنجا تنها بودی

اگر یک سجده ی نا کرده را می بخشیدی

 اکنون  وسوسه ی شیطان فریبمان نمی شد!

می ترسم,

از این که می گویی می بخشم

می ترسم!!!

نه اینکه باورم را گم کرده باشم ... نه!

باور آدمک ها این جوری است

کمی با شک وکمی با یقین

بیا و یک گاز سیب را بعد این همه سال ببخش

من تمام پنج شنبه ها

برای آدم و حوا سیب خیرات می کنم

بیا و یک سجده را بر شیطان ببخش!

من هر روز از طرف شیطان ,

یک سجده ی توبه می کنم.

راستی چرا حرام دنیا را پاداش قیامت وعده می دهی؟؟؟

این چه بازی است؟

بازی خدا و آدمک ها!

چشمی به من داده ای که تو را نمی بیند!

پس کاش کور بودم!

گوشی به من داده ای که تو را نمی شنود!

پس کاش کر بودم!

می دانم که گفته ای مرا از میان آفریده هایم پیدا کنید

ولی ...

جور دیگری نمی شد؟؟

جور دیگری که دیدنی تر بودی؟

جور دیگری که اینقدر سرت شلوغ نبود

که برای من و ما وقت داشتی

که من دیگر دل تنگی هایم را کفرانه فریاد نکنم

تا شاید بیشتر جلب توجهت کند!!!

یادت باشد که تو مرا این گونه آفریدی,

شاید خودت نخواستی

 که چون مریم, مقدس باشم و تقدیس و نیایشت کنم!

گفتی صبور باش

باز من برای تو صبور می شوم!!

صبور تر می شوم!

ولی کاش کمی بخشنده تر بودی!!!

 

...



بهانه...

 

 

 

دنبال بهانه می گردم هنوز...

تو را نمی دانم,

 ولی من واسه نفس کشیدن دلیل می خواهم.

تو را نمی دانم, ولی من ...

برای بودن بهانه می خواهم...

برای من دلیلی بیاور ... نه اصلاً برای من بهانه ای باش...

 

...